تبلیغات
4عـــــــــــــابــــــــدان - مرور خاطرات ...خوابگاه ...مدرسه

4عـــــــــــــابــــــــدان

دخترانی از جنــــــــــــــــــس سنگ

مرور خاطرات ...خوابگاه ...مدرسه

''''اول مدرسمون رو توصیف میکنم''''
یه ساختمون یه طبقه کلنگی کنار یه زمین فوتبال
سمت چپش خیابون اصلی سمت راستشم مدرسه بچه های استثنایی
اینم بگما مدرسمون نمونه بود
بوفمون اون طرف میدون مدرسمون این طرف میدون
خوابگا هم یه طرف دیگش کلا یه فضای خالی گنده اون وسط بود 
خوابگامون دوطبقه بود طبقه پایین مدرسه راهنمایی بود طبقه بالاهم مختص ما البته با یه در از هم جدا بودن اولین اتاق مال سرپرستمون بود دم در
حالا قصه هامون
داشتم عکسای خوابگا و مدرسه رو میدیدم یاد دوران خوش گذشته افتادم
دوتا حس متضاد هم حسرت هم خنده 
یاد تموم خوشگذرونیا تو دلم غوغا کردن 
دلم برا دورهم بودنای خوابگا تنگ شد  
با دوستایی که دوسال باهاشون هم اتاقی وهم کلاسی بودم 
تو این دوسال خیییلی بهم وابسته شدیم البت بعضیاشون راهنمایی هم باهم بودن
ساعت دو میشد و تایم مدرسه تموم البته اگه ما کلاس کنسل نمیکردیم و فرار نمیکردیم  میرفتیم خوابگا لباس عوض میکردیم و میرفتیم نهار کوفت جان کنیم بعد یه روز خسته کننده 
مینشتیم دورهم با شوخی و خنده و مسخره بازی غذارو میخوردیم البته اگر ریش و سبیل تو غذامون نبود
اصولا دوروز اول هفته غذا داشتیم و غذای کاملا بی کیفیت خوابگا رو نمیخوردیم آخه خییییلی افتضضضضاح بودن
بعد نهار استراحت بود و بگو و بخند بعضی وقتا بعضی وقتا غم و غصه نمره های درخشانمون و داشتیم ولی موقتی بود
بعدش میرفتیم فاز درس خوندن هرکی یه طرف میرفت ،سالن خوابگا،نمازخونه ،کلاسای پایین ...
یه ساعت درس بعدش شام که یا پنیر و خرما بود یا پنیر و خیار البته گهگاهی برای تنوع املت میدادن و سوپ اگر املتش آبکی نبود و سوپش بدون سوسک بود از حق نگذریم بعضی وقتا اینطوری بودا 
بعد شام مسخره بازی و سر و صدا دوباره درس یدفه وسط درس خوندن وسط حس و حال یکی جیغ میزد یکی داد میزد ولی برخورد شدیعععد سرپرست 
این وسطا همین که ینفر میخواست یه چیزی کوفت کنه همه سر میرسیدن هیچی دیگه زهرمارش میشد بعضی وقتام میرفت بخوره ها هیشکی هم نبود ولی هیچی نبود چون قبلش دزدیده شدن و خورده شدن
درس که تموم میشد سر و صدا میکردیم نمیذاشتیم بقیه درس بخونن ولی امان از روزی که خودمون میخواستیم درس بخونیم کسی جرأت نداشت نفس بکشه یه همچین دخملای خوفی بودیم
بعضی شبام وقتی دلمون میگرفت با دوست فابریکامون درد ودل میکردیم عصرا خیییلی دلمون تنگ بود و گرفته 
شبایی که فرداش فیزیک داشتیم شب مرگمون بود هیشکی اعصاب نداشت نمیشد نزدیک یکی از بچه ها شد.....
بقیش واسه بعدأ ینی واسه دوستای دیگه اونا براتون میذارم


[ 1394/09/26 ] [ 17:36 ] [ 4عـــــــــــــــــابــــــــدان ] [ نظرات() ]